خرید بک لینک

 

عروج ملکوتی امام خوبان در شعر شاعران؛

 

که حرف عشق رفت از دفتر ما ...
روح خدا که پر کشید، شاعران نیز بارانی شدند و این مختصر، شبنمی است از آن طوفان اشک و غلغله احساس در زبان شعر.
که حرف عشق رفت از دفتر ما ...

رحلت امام خمینی اگر غم انگیزترین رخدادِ پس از انقلاب نباشد، بدون تردید یکی از غم انگیزترین لحظه های تاریخ ایران است که جان هر هموطنی را آزرد و هر کس تلاش داشت تا به مقتضای حال خود، گوشه ای از این سوز و گداز عاشقانه و عارفانه را بروز دهد.

شعرا هم از این قاعده مستثنا نبودند و همانگونه که برای عظمت امام و شخصیت امام و آمدن امام سروده بودند، برای پرکشیدنش به آسمان نیز شاعرانه شدند و سرودند.

یکی از آنان، سیمیندخت وحیدی است که در قسمتی از شعر خود، جماران را مخاطب قرار می دهد و می سراید:

زبان گشای جماران! بگو امام کجاست؟

که امت از غم او سوگوار می گرید

چرا ز محفل گرم امیدواران رفت

گلی که در غم او روزگار می گرید.

و اما قسمتی از طلیعه شعر نصرالله مردانی نیز در همین مناسبت چنین است:

چه شد عالم اسلام سوگوار افتاد

براق عرصه اشراق بی سوار افتاد

فقیه فاتح اسرار را چه پیش آمد

که در محاق افق، آفتاب تار افتاد.

در این باره محمدجواد محبت نیز، دو رباعی تقدیم کرده است:

هر برگ گلی که رفت یغما در باد

گفتیم خدا بقای او باد زیاد

اکنون چه کنیم ای خداوند بزرگ

اکنون که درخت سایه گستر افتاد.

...

ای خاک امانتی گران آوردند

از فضل خدا ترا نشان آوردند

هر بار تنی به دست تو بسپردند

این بار در آغوش تو جان آوردند.

و اما یکی از شاعرانی که در این باره، اشعار زیادی سروده است، محمدعلی مردانی است. او در یکی از این اشعار سوزناک می سراید:

آن شب ز جسم عالم اسلام جان رفت

یعنی امام عاشقان از این جهان رفت

آن شب، شب دیدار رهبر با خدا بود

روح خدا عازم به قرب کبریا بود

آن شب جماران روشن از آن مقتدا بود

آن شب جهانی جان از این والامکان رفت

یعنی امام عاشقان از این جهان رفت.

شعر دیگر در این مناسبت از آن مصطفی محدثی خراسانی است که در آن به اسیران جنگ تحمیلی اشاره دارد که در زمان رحلت امام، در اسارت دشمن بودند:

گدازه های بلا را چگونه بنویسم

غروب روح خدا را چگونه بنویسم

امام من به اسیران محبس بغداد

بگو که شرح بلا را چگونه بنویسم.

او این شعر را چنین تمام می کند:

شفق شفق دلم از داغ لاله ها خون است

امام! داغ شما را چگونه بنویسم.

مشفق کاشانی نیز در این باره شعری هفت بندی دارد که در بخشی از بند ششم می آورد:

در مصلای تو مردم به خروش آوردند

پیکر پاک تو روزی که به دوش آوردند

موج زنجیره به هم بست کران تا به کران

ریخت آن سیل که دریا به خروش آوردند

گلبن عمر تو در باد خزانی افسرد

خون می در رگ آلاله به جوش آوردند.

عبدالجبار کاکایی نیز در شعری کوتاه با عنوان "تشییع"، غم فراق امام را چنین به تصویر می کشد:

به من داغی سپردند و گذشتند

گلویم را فشردند و گذشتند

دلی از سینه ام بیرون کشیدند

به روی دست بردند و گذشتند.

و این نیز گوشه ای است از شعر بلندبالای غلامحسین عمرانی که در هفتم امام، یعنی در بیست و یکمین روز از خرداد ماه ۱۳۶۸ سروده شد و به همت جمعی از آهنگسازان، تصنیف موسیقی آن نیز تهیه گردید:

چهره نیلی کن ای صبح صادق

ناله کن با گلوی شقایق

تا حضور ملائک سفر کن

میهمان خدا را نظر کن

وای من، این خبر از کجا بود

از گلوی کدام آشنا بود

صبح بعد از تو، صبحی دگر بود

من ز دل، دل ز من بی خبر بود

ناشکیبائیم را سرایم

یا که تنهائیم را سرایم

ای دریغا پدر رفته از دست

رفت و با روح آئینه پیوست.

او در پایان همین شعر، بیعتی هم با امام خامنه ای دارد:

بعد تو در حضور جماعت

می کنیم از وصی ات اطاعت

با "ولی" دست بیعت سپاریم

سر ز فرمان او بر نداریم.

شعر دیگر در این فراق جانکاه، شعری است از پرویز عباسی داکانی که در سه بیت آخر این شعر چنین سروده است:

سوگ او داغ دل تاریخ ماست

مرگ او مرگ تمام واژه هاست

مرد و زن رخت عزا پوشیده اند

شوکران درد و غم نوشیده اند

شد غروبش غربت آئینه ها

دیگر ای خورشید بر مشرق میا.

و اما استاد حبیب الله چایچیان (حسان) نیز در این باره شعری دارد که طلیعه آن چنین است:

گرچه شد محروم چشم از دیدن سیمای تو

کی شود زائل ز چشم دل رخ زیبای تو

همدم دلها شدی ای عالم روشن ضمیر

نقش خاطرها بود آن چهره ی گیرای تو

کی بمیرد آنکه دارد باقیات الصالحات

تا ابد برپا بود آثار پابرجای تو

در جماران گرچه ای رهبر اقامت داشتی

بود دنیا را مراقب، دیده ی بینای تو.

شاعر دیگری که در این مناسبت عظمی شعر دارد، علیرضا کاشی پور محمدی است:

خدایا! ببین روی دستان چند

به جای دعا، پیشوا می برند

خدایا! سحر را کجا می برید

شب آمد، شب آمد، چرا می برید؟

سحر را مگر می توان خفته دید؟

خدایا! گل آرزو را که چید؟

عباس براتی پور هم درباره ارتحال جانسوز امام عظیم الشان، ایشان را به شمعی تشبیه می کند و می سراید:

هر چند شمع بزم ما گردید خاموش

اما نگردد یاد او هرگز فراموش

ای یاد تو ورد زبان و سینه ما

روی تو شد در هر کجا آئینه ما

ای غمگسار سینه ی غم پرور ما

شد از فراقت خاک ماتم بر سر ما.

و اما صابر امامی نیز در همان چهاردهم خرداد ماه ۱۳۶۸ در بخشی از یک شعر نو، تصویری از کوچه های شهر ارائه می دهد که در شب ارتحال امام، همگی فریاد "با ما بمان" سر داده اند:

دیشب آن مَرد

آخرین قدم را زد

و با پیراهنی از سحر

از آستانه همیشه تاریک من گذشت

و من فریاد زدم:

"با من بمان"

دیشب تمام کوچه فریاد می زد:

"با ما بمان".

استاد مهرداد اوستا نیز در سوگ امام می سراید:

تو و مرگ، این سخن باور ندارم

تو دادی ملتی را زندگانی

به اعجاز کلام زندگی بخش

تو بخشیدی حیات جاودانی.

او در ادامه همین شعر می آورد:

چرا ای آفتاب عالم آرای

چرا گشتی نهان در پرده ی خاک؟

چه خویشی راست، بامدادان با شب؟

چه نسبت خاک را با عالم پاک؟

شایسته است تا این گفتار را با شعری زیبا از شاعر پیشکسوت انقلاب، استاد حمید سبزواری که با نوای محمد گلریز به صورت تصنیف موسیقایی نیز عرضه شده است - به فرجام آوریم و از خداوند برای سلامتی این شاعر برجسته انقلاب، استمداد نماییم:

مگو روح خدا رفت از بر ما

که جان دامن کشید از پیکر ما

خروش از خیل مشتاقان برآمد

که حرف عشق رفت از دفتر ما.

برچسب: نویسنده: Ahmad تاريخ: شنبه 15 خرداد 1395 ساعت: 10:04

صفحه بندی