خرید بک لینک
 

 

 

شهيد مهدي عزيزي؛

 

شهيدي كه مادرش را سردار خطاب مي كرد
نوراني بود و دنبال نور مي گشت. راه ميانبرش را پيدا كرده بود و هيچ چيز نمي توانست جلودارش باشد. تنها يك چيز به او آرامش مي داد و آن شهادت بود. همان چيز كه به گفته مادرش به عنوان اولين كلام در كودكي به زبان آورد.
شهيدي كه مادرش را سردار خطاب ميكرد

به گزارش پايگاه اينترنتي بسيج، نوراني بود و دنبال نور مي گشت. راه ميانبرش را پيدا كرده بود و هيچ چيز نمي توانست جلودارش باشد. تنها يك چيز به او آرامش مي داد و آن شهادت بود. همان چيز كه به گفته مادرش به عنوان اولين كلام در كودكي به زبان آورد.

نامش مهدي بود و تاب ديدن اسارت دوباره حضرت زينب(س) را نداشت چرا كه رسم پروانگي در تار و پود وجودش بافته شده بود.

جنگ 33 روزه يا جنگ سوريه برايش فرقي نداشت چرا كه حرف پير مسجدشان هر روز در گوشش نجوا مي شد كه مي گفت " راه شهادت را در دوران خودت بياب ".

او نه براي "اسد" رفت و نه براي "پول" بلكه براي بي بي زينبي رفت كه نداي " هَل مِن ناصر يَنصُرني " اش را مي شنيد و تاب ماندن در خود نمي يافت.

از او عكس هاي كمي به يادگار مانده؛ شايد حرف پير جماران را شنيده بود كه مي گفت " اينها دنياست ".

شهيد مهدي عزيزي در دوران دبستان

مهدي عزيزي كوچك سربازي بود كه در كوچه پس كوچه هاي تو در توي شهر قد كشيد و با سرو قامتي به پايان خط دنيايي خود رسيد.

از او چند چيز بيشتر به يادگار نمانده، يك لباس رزم با درجه سرواني و دو جلد قرآن و نگاه مادري كه هر روز قامتش را در چارچوب خانه مي جويد.

مادرش مي گويد از كودكي مهدي خاص بود حتي اولين كلامي كه وي آموخت و بر زبان آورد " شهيدم من " بود چرا كه وي در دوران جنگ به دنيا آمد و هم در خانواده و هم در تلويزيون بحث شهادت بسيار به گوشش رسيد.

پدر مهدي ارتشي بود و در زمان جنگ در جزيره خارك به انجام ماموريت مي پرداخت. مادر شهيد مي گويد در آن زمان مهدي 3 سال بيشتر نداشت كه من به فرزندانم مي گفتم دعاكنيد پدرتان و ديگر رزمندگان سالم برگردند كه با همان سن كم مهدي مي گفت " من مي خوام بزرگ بشم و جبهه كار بشم"

خانم عزيزي از روحيه جهادي فرزندش سخن به ميان مي آورد: وقتي پدر خانه نبود مهدي احساس بزرگي مي كرد و سعي داشت هواي خواهر و برادرش را داشته باشد.

مادر شهيد در روحيه جهادي چيزي از فرزندش كم ندارد. در صحبت هايش به راحتي مي توان استقامت را لمس كرد و به چشمانش خيره شد كه از راه رفته پشيمان نيست. با اينكه فرزندش افلاكي شده اما هنوز خم به ابرو نياورده و دفتر خاطرات ذهنش با ذوق نام مهدي ورق مي خورد.

شهيد مهدي عزيزي در دوران كودكي

 وي از زماني سخن به ميان مي آورد كه مهدي گرايش به يادگيري قرآن پيدا مي كند.  قرآني كه سال ها بعد چراغ راهش مي شود تا به عنوان اولين شهيد مدافع حرمي كه نامش رسانه اي مي شود شناخته شود.

قرار بر اين شده بود كه مهدي را به  كلاس زبان و شنا بفرستند اما شهيد با همان سن كم اصرار مي كند كه به كلاس قرآن برود. كلاسي كه براي وي 4 سال به طول انجاميد.

شهيد مهدي عزيزي و برادرش مجيد در حال تلاوت قرآن

شايد دور از  حقيقت نباشد وقتي مي گويند همه شهدا شبه هم هستند. نگاه به زندگي مهدي عزيزي كه عزيز محله اي بود خالي از اين واقعيت نيست؛ واقعيتي كه گره خورده به نامش شد در ساخت مسجد محل، مكبر بودنش و روزه هايي كه بر خود از 9 سالگي واجب كرد.

فعاليتش هايش در بسيج او را شيفته حضور در سپاه كرده بود لذا پس از پيش دانشگاهي در دانشكده افسري سپاه ثبت نام كرد و تا سال سوم ادامه داد. آنطور كه مادر شهيد مي گويد مهدي تنها متعلق به خانواده اش نبود بلكه براي همه دلگرمي بود. هيچ وقت از كارهايش كه براي رضاي خدا انجام مي داد سخن به ميان نمي آورد و هر بار خانواده از او جوياي كارهايش مي شدند حرف را عوض مي كرد.

شمسي عزيزي مادر شهيد مهدي عزيزي كه شهيد وي را سردار خطاب مي كرد

مادر شهيد مي گويد: هر بار از او مي پرسيدم كه پول هايت را چه مي كني و آيا سبد كالايي به تومي دهند يا خير تنها يك جواب مي داد و آن اينكه  "مادر مگر چيزي نياز داري". نمي گفت كه اينها را به كسي مي دهد. هميشه مي گفت "مادر هر چيز كه مي دهيم مال ما است ولي مابقي چيزها براي دنياست". بعد از شهادتش بود كه تازه فهميدم چه مي كرده و كجاها كمك رساني مي كرد.

وي از واريزهاي اول ماه مهدي در شوراي محله سخن به ميان مي آورد و بيان مي دارد: پس از شهادتش اعضاي شوراي محله گفتند كه در ابتداي هر ماه كمك هايي را براي نيازمندان مي آورد و طي دو ماه مانده به عيد كمك هايي را براي نيازمندان تهيه و تدارك مي ديد.

مادر شهيد از توالي حضور مهدي عزيزش در جبهه هاي جنگ در سوريه و لبنان و از وصيتي كه آخرين سخن هاي رد و  بدل شده وي با مادر بود سخن به ميان مي آورد.

شهيد مهدي عزيزي در مناطق عملياتي سوريه

مادر شهيد اظهار مي دارد: كوله بار او هميشه يك ساك با لباس هاي خاكي بود. اما آخرين بار رفتن مهدي با همه رفتن ها فرق داشت. اين را مي شد به راحتي از سكنات شهيد خواند.

حرف كه به اينجا مي رسد نفس هاي مادر شهيد تند تر مي شود و اشكي كه ديگر ياراي استقامت در چشم را ندارد  حرف دل را به گونه سرازير مي كند.

مادر شهيد از آخرين سوال و جواب رد و بدل شده بين خودش و دردانه دلش سخن مي گويد: روزهاي آخر مهدي با روزهاي ديگرش تفاوت بسيار داشت. يكبار من را صدا كرد و گفت مادر يك سوال مي پرسم صادقانه جواب بده. پرسيد اگر زمان امام حسين(ع) بود و من مي خواستم بروم شما چه مي گفتيد؟ گفتم يقينا صدتاي تو فداي امام حسين(ع). گفت مادر هم اكنون هم آن زمان است و هيچ فرقي نمي كند. اگر ما نرويم گويي دوباره دست حرامي ها به حضرت زينب(س) رسيده است و او را به اسارت برده اند. اگر امروز نرويم بر خلاف دستوررسول خدا(ص) عمل كرديم كه فرمودند اگر صداي مظلومي را آن سوي عالم شنيدي و نروي كافري. با اين حرف ها اجازه رفتنش را از ته دل دادم.

شهيد مهدي عزيزي در مناطق عملياتي سوريه

شهيد قبل از رفتن از پدر و مادر تنها يك چيز مي خواست و آن اينكه بعد از خبر شهادتش آبرو داري كنند و نگويند اي كاش ...

وي به پدر مادر گفت كه با اختيار خود مي رود و هيچ اجباري در رفتن نيست.

آنطور كه مادر شهيد مي گويد؛ شهيد از مال دنيا چيزي نداشت جز يك موتور كه آن را در ايام فاطميه از وي دزدند. وي وقتي خبر دزديده شدن موتورش را به مادر داد گفت" درويش بوديم و درويش تر شديم"

مهدي در 31 سالگي و يك روز مانده به ماه مبارك كوله بار به سمت سوريه مي بندد اما هنوز نام كسي به نام همسر در شناسنامه اش نقش نبسته بود.

مادر شهيد در پاسخ به اين سوال كه چرا شهيد ازدواج نكرد چنين پاسخ ميدهد كه ما براي وي دختر شهيدي را پيدا كرده بوديم كه از هر لحاظ مناسب بود اما مهدي مي گفت "نه دست برداريد. آن بنده خدا چه گناهي كرده كه هم فرزند شهيد و هم همسر شهيد باشد"

 

مشت هاي گره شده مهدي

مادر شهيد مي گويد: هر بار سوريه را نشان ميدادند مي ديدم كه مشت هايش گره مي شد و وقتي هم كه مي رفت ميدانستم كه در دل جنگ هست ولي هيچ وقت از وي نمي پرسيدم چرا كه مي دانستم جوابي دريافت نمي كنم. مهدي بسيار به مسائل حفاظتي دقت داشت براي همين اطلاعاتي در مورد كارش به ما نمي داد حتي زماني كه محرم ترك اولين شهيد مدافع حرم را آوردند به ما گفت يكي از دوستانم در غرب كشور شهيد شده و ميروم به استقبال وي حتي به ما نگفت كه اين شهيد در سوريه بوده است.

وي ادامه مي دهد: مهدي يكبار تصادف كرده بود و ردي بر روي پايش مانده بود مي گفت "مادر اينا نشونه هست، اگر يك روز سر نداشتم از اين شناساييم كنيد"

وصيت مهدي به مادر در زمان شنيدن خبر شهادت

مادر شهيد مي گويد: شب هاي قدر بود و خيره به آسمان بودم. آن شب ماه بيشتر از شب هاي ديگر مي درخشيد از خدا خواستم بهترين آرزوهاي فرزندانم براورده شود. خدا زود اين دعايم را برآورده كرد. وقتي مهدي عازم سوريه مي شد از من و پدرش قول گرفت كه شيون نكنيم و اگر قرار است اشكي ريخته شود براي حضرت زينب باشد.

وي ادامه مي دهد: وقتي خبر شهادت عزيزم را شنيدم تنها گفتم شيرم حلالش و از حاضرين خواستم تا نماز به جاي آورم و بعد از آن راهي معراج شهدا شويم. بعد از نماز از همه همراهان خواستم كه وقتي به معراج رسيديم كسي شيون نكند چرا كه مهدي از من قول گرفته بود. هنوز صداي مهدي در گوشم مي پيچد كه از من  قول گرفته بود گريه نكنم.

مادر شهيد عزيزي خاطر نشان مي كند: وقتي به معراج رسيديم جمعيت زيادي از مسجد ارك آمده بودند چرا كه مهدي زياد به مسجد ارك مي رفت و دوستانش براي وداع با او آمده بودند. فضاي معراج بسيار سنگين بود قبل از آوردن مهدي، تابوت هايي در معراج بود كه در بين آنها شهيد گمنامي وجود داشت كه تنها يك پا از وي برگشته بود، لذا از همه مي خواستم كه ابتدا بروند بالاي سر اين شهيد چرا كه مادر بالاي سر اين شهيد نبود. مهدي را با آمبولانس گل زده به مانند ماشين عروس آوردند. بالاي سر تابوت پسرم نشستم و گفتم "از ما قول گرفته بودي صدايمان را بلند نكنيم و نكرديم پس شفاعت ما يادت نرود"

 

خوابي كه خبر از شهادت مهدي داد

دو روز مانده به شهادت مهدي مادر بزرگش خوابي مي بيند. وي در اين خواب مي بيند كه از يك زير زمين تاريك و غبار آلود آقايي نوراني بيرون آمد. از آن اقا پرسيد كه اينجا كجاست؟ وي پاسخ داد " آمده ام سرباز خسته دمشقم را ببرم "

اين خواب دو روز بعد با خبر شهادت مهدي تعبير شد و با صحنه هايي كه خانواده شهيد در معراج شهدا ديدند مطابقت پيدا كرد.

مادر شهيد مي گويد: صد در صد از راهي كه انتخاب كردم راضي هستم و اين باعث افتخار من است. اگر براي مهدي غير از اين پيش مي آمد من بايد شك مي كردم. شهادت لياقتش بود. مهدي حالت خاصي داشت. هيچ وقت نمي توانستم وي را با دل سير نگاه كنم . براي همين هر وقت مي آمد جلوي پايم مي نشست سريع بلند مي شدم يا مي آمد جلويم مي ايستاد سرم را پايين مي انداختم گويي قلبم كنده مي شد. اين حالت را از كودكي نسبت به مهدي داشتم. هر وقت در نماز مي نشست ساعت ها دست به دعا بود وگردنش كج. من ميگفتم خدا من كه نمي دانم اين چه مي خواهد هر چه مي خواهد حاجت روايش كن.

قرآن اهدايي رهبر معظم انقلاب به خانواده شهيد مهدي عزيزي

ارزويي كه رهبري در ديدار با خانواده شهيد عزيزي كردند

مادر شهيد در ادامه سخنانش از ديدار با مقام معظم رهبري سخن به ميان مي آورد ومي گويد: حدود يك ماه از شهادت مهدي مي گذشت كه خبر ديدار با رهبري تسكيني بر دل داغ ديده ما شد. در اين ديدار خانواده هاي شهيد كنعاني، شهيد اسماعيل حيدري، شهيد باغباني، شهيد كارگر برزي و ... حضور داشتند. رهبر هر خانواده را صدا مي كرد و قرآن متبركي را به خانواده شهدا مي دادند. وقتي كه نوبت به ما شد ايشان در اولين سوال پرسيدند آقا زاده ازدواج كرده بودند؟ جواب داديم خير. ايشان پرسيدند چرا ؟ جواب دادم هميشه آرزوي ايشان شهادت بود، مهدي هيچ وقت به فكر اين دنيا نبود كه رهبر در پاسخ به اين صحبت گفتند ما هم آرزويمان همين است پس شما خانواده شهدا دعا كنيد ما هم به آرزويمان برسيم.

آخرين وداع شهيد عزيزي با مرقد حضرت رقيه(س)

ارامگاه ابدي شهيد مهدي عزيزي در قطعه 26 بهشت زهراي تهران

 

برچسب: نویسنده: Ahmad تاريخ: يکشنبه 6 تير 1395 ساعت: 1:02

صفحه بندی