استانخراسان رضوی /مشهدمقدس
تبليغي (19) از كتاب خاطرات زيبا نوشته حجت الاسلام علي اسماعيلي كريزي
سال پنجاه و هفت پس معرفي دولت بختيار همه جا عليه حكومت شاه و دولت بختيار شعار داده مي شد. موج انقلاب فراگير شده بود و كسي مخالفتي نمي كرد. مأمورين هم متعرض مردم نمي شدند. يا به عبارتي كار از دست آنها در رفته بود و قدرت برخورد نداشتند. من به اتفاق خانواده، والده و تعدادي از دوستان با اتوبوس از قم عازم مشهد بوديم. در بين راه كه مي آمديم، راننده كه اهل قم بود و خيلي جوان انقلابي و خوبي بود، مرتب مي گفت: بگو. سرنشينان هم مي گفتند: مرگ بر شاه. سفر بسيار شيريني بود تا رسيديم به شهرستا ن شيروان. جلو مسجد جامع سر فلكة مركزي، براي نماز صبح نگه داشت. كنار درب ورودي، زن و مردي بودند كه گدايي مي كردند. يك مشت پول خورد از جيبم در آوردم و مقابل آنها گرفتم وگفتم: بگو مرگ بر شاه و هر چه خواستي بردار. هيچ كدام مرگ بر شاه نگفتند و پول هم بر نداشند. وارد مسجد كه شديم، پسر بچه اي حدوداً بين هشت تا ده سال كفش ها را جفت مي كرد. يكي از دوستان به اين بچه گفت:آفرين پسر خوب تو هم بگو مرگ بر شاه. بچه چيزي نگفت و ما رفتيم داخل مسجد، براي نماز. تا آمديم توي ماشين ديديم كه ظاهرا اين بچه به شهرباني كه آنهم حاشيه فلكة مركزي بود مراجعه و گزارش كرده و ماموري به داخل ماشين آمده كه خيلي هم آدم بي ادبي بود و ضمن بيان حرفهاي ناشايست مي گويد: بايد همه سرنشينان پياده شوند تا اين فرديكه به شاه اهانت كرده، شناسايي شود. لذا راننده با لطا يف الحيلي توانست مأمور را از ماشين پياده كرده و شر او را كم كند. تلخي اين برخورد شيريني سفر را تحت الشعاع قرار داد.
چند سال پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عنوان داد ستان نظامي استان جهت سركشي از يگانهاي نظامي و انتظامي شهرستان شيروان وارد آنجا شدم. با اطلاع و هماهنگي قبلي، قرار شد از همان شهرباني نزديك مسجد -كه قبل از پيروزي انقلاب يكي از مأمورين آن داخل اتوبوس آمده و به ما و امام خميني اهانت كرد و با بي ادبي هاي خودش حال همه را گرفت- باز ديدي داشته باشيم. با ماشين آمديم جلو شهرباني حاشية فلكة مركزي مجاور مسجد، نيرو ها از قبل آماده بودند و از اينجانب با تشريفات نظامي استقبال كردند. تمام آن خاطرات قبل از انقلاب و برخورد زشت مأمور، درذهنم مجسم شد و با وضع فعلي مقايسه كردم واز خدا سپاسگزاري نمودم. از دست و زبان كه بر آيد كز عهده شكرش بدر آيد.
برچسب:
نویسنده: Ahmad