استانخراسان رضوی /مشهدمقدس
سال شست وسه،آخر های شب هنگامی که می خواستند دربهای حرم پیامبرگرامی اسلام را ببندند، به حرم مشرف شدم. حرم خلوت بود. هنوز تمامی اطراف ضریح مطهر را قفسه قرآن نگذاشته بودند و می شد کنار پنجره ی ضریح رفت. ماموری کنار مرقد منور ایستاده بود که کسی آن را نبوسد، یا دست نکشد. من جلو رفتم سلام کردم وگفتم: اجازه بده ضریح را ببوسم. مأمور یک نگاهی به من کرد وگفت: لا. حرام. شرک. هذا حدید. هذا حجر. یعنی نمی شود این کار حرام است و شرک است و این ضریح هم آهن است و سنک. به عربی به او گفتم: آیا شما شنیده و یا دیده اید،که ایرانیها سنگهای هتلها یا تیر آهنها یا دربهای آهنی ساختمانها را ببوسند یا دست بکشند. گفت: نه.گفتم پس ایرانیها سنگ پرست وآهن پرست نیستند. گفت: چه می خواهی بگویی.گفتم: می خواهم بگویم که قران کریم می فرما ید: پیراهن یوسف را روی صورت یعقوب انداختند، چشمهایش بینا شد. گفت بله. گفتم: آیا شما معتقدید که این آهنها که ضریح پیامر است از پیراهن یوسف کمتراست. چیزی نگفت و سکوت کرد. و بعدگفت: نمی دانم برو از شیخ سوال کن. گفتم: پس ایرانیها مشرک نیستند و این ضریح را همانند پیراهن یوسف می دانند و به این جهت می بوسند یا دست می کشند. نهایتاً به نحوی اجازه داد که ضریح را ببوسم و مانع من نشد.
برچسب: خاطرات سفرهای تبلیغی (19) از کتاب خاطرات زیبا نوشته حجت الاسلام علی اسماعیلی کریزی,
نویسنده: Ahmad