استانخراسان رضوی /مشهدمقدس
خاطرات سفرهاي تبليغي (22) از كتاب خاطرات زيبا نوشته حجت الاسلام علي اسماعيلي كريزي
يك روز داخل بقيع درجمع زائران مقابل قبور مطهرائمه(عليهم السلام) سر پا ايستاده و مشغول خواندن زيارت جامعة كبيره بودم و آن را آهسته و شمرده، طوري كه براي زائرين هم قابل استفاده باشد، مي خواندم. ظاهرا يكي از مأمورين سعودي هم مراقب ما بود. وقتي كه رسيدم به جمله: بكم يمسك السماء ان تقع علي الارض الا باذنه. يك مرتبه مچ دستم را محكم گرفت و پرسيد: من يمسك السماء( يعني چه كسي آسمان را نگه داشت است) من هم. با آرامش،گفتم: الله. ايشان خيال كرد من پاسخ خواهم داد كه امامان. تا بگويد شما ها مشرك هستيد. ولي وقتي پاسخي شنيد كه ديگر نمي توانست بهانه اي بياورد، دست مرا گرفت و از بقيع بيرون كرد و گفت: زيارتنامه نخوان. گفتم: همه دارند مي خوانند. گفت: تو نبايد بخواني.
بين الحرمين مدينه، در جمع زايرين رو به قبله نشسته بوديم و من داشتم زيارتنامه مي خواندم. آخر هاي دعا دو نفر مأمور آمدند و گفتند: نخوانيد. اشاره كردم كه تمام شد. بعد به عربي چند تا دعا كردم: اللهم انصرالاسلام و اهله و اخذل الكفر و اهله. يك مر تبه ما مورآمد، دست مرا از داخل جمعيت گرفت، شروع كرد، بردن به طرف پاسگاه پليس. چند قدمي كه رفتم. ديدم كاروان همه نشسته اند و كسي با من نمي آيد. فقط حاجيه خانم پشت سرم مي آمد. سوال كردم؟ من كه خلافي مرتكب نشده ام، چرا مرا مي بريد؟ يكي از آنها گفت: مقصودت از كلمه و اخذل الكفر و اهله كيست. گفتم: كفار مانند اسرائيل و ساير دشمنان اسلام. گفت: نه مقصودت ما بوديم و من مجبور شدم قسم جلاله خوردم كه مقصودم شما نبوديد و واقعا هم مقصودم آنها نبود. سپس اينجانب را رها كردند.
http://baghdasht1.blogfa.com/
برچسب: سفرهاي تبليغي (22) از كتاب خاطرات زيبا نوشته حجت الاسلام علي اسماعيلي كريزي,
نویسنده: Ahmad