استانخراسان رضوی /مشهدمقدس
یک رورز بعد از عملیات فاو (والفجر 8) در معیت آقای قالیباف فرمانده لشکر نصر با ماشین لنکروز فرماندهی از آبادان به طرف فاو می رفتیم. باقر بغل دست رانند ه نشسته بود و من صندلی عقب. چند کیلومتری که آمدیم، ایشان از شدت خستگی خوابش برد و سرش به صندلی پشت آویزان شد. من که عقب نشسته بودم با دستم موهای ایشان را گرفتم و سرش را راست نگه داشتم و با اینکه جاده دست انداز داشت و ماشین تکان زیادی می خورد و گاهی مقداری موهایش کشیده می شد؛ لکن وی که از شدت کمبود خواب گویا سرخود را روی بالش نرمی احساس می کرد، به خواب عمیقی فرو رفته بود و مسافتی از راه را به همین شکل خوابید. پس از آن هم متوجه نشدکه چه شده است.
آقای باقر قالیباف برادر کوچکی داشت به نام حسن که بعدا به خیل عظیم شهدا پیوست. حسن حدوداً چهارده پانزد ساله بود. صورت سفید وگردی داشت. قدری هم تُپُل بود. با خود باقر فتوکپی برابر با اصل دیده می شد و خیلی به او شبیه بود. پسر با روحیه ای بود. گاهی با لباس بسیجی از نوع پلنگی که خیلی هم به او می آمد، در قرارگاه و سنگر فرماندهی می ماند وگاهی همراه سایر نیرو ها به خط می رفت. هر چندکوچک بود؛ لکن حرفها ی مردا نه و قشنگی می زد. از خاطراتش می گفت. مثلاً می گفت فلان جا حمله کردیم چند نفر را اسیر کردیم و امثال این مطالب. باقر هم خیلی او را دوست داشت و گا هی با او شوخی می کرد و او را جنرال حسن خطاب می کرد. این حسن که خیلی دوست داشتنی بود، مانند همه دوست داشتنیها ی دیگر به معراج شهادت رفت و به آسمانها پرواز کرد و به ملکوت اعلی پیوست. ولی قیافه معصوم او هرگز از ذهن و خاطرم نمی رود.
منبع : کتاب خاطرات زیبا نوشته حجت الاسلام علی اسماعیلی کریزی
برچسب: خاطرات دفاع مقدس (21) ازکتاب خاطرات زیبا نوشته حجت الاسلام علی اسماعیلی کریزی,
نویسنده: Ahmad