استانخراسان رضوی /مشهدمقدس

علی ای حال قرار شد من و حاتمی صبح به اهواز برگردیم. قیافه من خاکی بود. با لباس روحانیت بدون عمامه، عبا را هم دست گرفته بودم، آمدیم سر جاده و با ماشینهای عبوری به اهواز برگشتیم. وارد دادستانی پاسداران واقع در خیابان کیانپارس اهواز شدیم. من گفتم: چرا برق ها این قدرکم نورند یعنی لامپ صد مانند یک شمع خیلی کم نور دیده می شد. بچه ها ئی که نشسته بودندگفتند: نه برقها عادی است و اگر برق این قدر ضعیف باشد مهتابی ها روشن نمی شود و حال آنکه چند لامپ مهتابی روشن است. لکن آنها را نیز همانند نور شمع می دیدم. مشخص شد شیمیائی های دیشب خرمشهر با اینکه از ماسک هم استفاده کردیم، به ما آسیب زده است. لذا به پزشک مراجعه کردیم. پزشک اظهار داشت در اثر مواد شیمیائی مردمک چشم گشاد شده ،لکن با دارو قابل برگشت است. دارو نسخه کرد و برگشتیم به دادستانی و از آن تاریخ آثار ی را درگلو و حنجره و ریه احساس می کنم که احتمالا مربوط به همان آثار شیمیائی باشد.
به علت مسائل فوق و تلفات فراون نیرو ها ی تیپ ماشین را روز ها ی بعد هم نتوانستند، به پشت خط منتقل کنند و احتمالا بعداً توسط یگانهای دیگر منتقل شده بود. زیرا هر ماشین اسقاطی که توسط یگانها به قرارگاه کربلا تحویل می شد، به جای آن یک ماشین نو تحویل می دادند و احتمالا ماشین ما هم توسط رزمندگان به ماشین نو تبدیل شده بود. البته آن هم مربوط به بیت المال و برای استفاده در جبهه بود و مشکل چندانی ایجاد نمی کرد. ما هم از قراگاه کربلا تحویل گرفته بودیم.
فردای آن روز خبر شهادت شهید اسماعیل رضائی که داخل ماشین بود و پایش قطع شده بود، را به ما اعلام کردند. خیلی به من سخت گذشت و لحظات بسیار سختی بود. لکن جنگ است و جبهه و مشکلات خاص خودش را دارد. ماموریتم در منطقه جنگی پایان یافت. اهواز را به مقصد تهران ترک کردیم و چند نفری آمدیم، تهران و سری به منزل پدر شهید زدیم. روحیه بسیار بالائی داشتند.آرامش وی و خانواده تحسین برانگیز بود. سپس عازم مشهد شدیم.
در اثر این حادثه و مواد شیمیائی، علاوه بر آسیب های جزئی ریه و حنجره، دچار مشکل عصبی شدم و مدتی را تحت درمان و زیر نظر پزشک از داروی اعصاب استفاده می کردم. کم کم حالم بهتر شد. هر چند آثار رنگ پریدگی و بی اشتهائی و بی خوابی مشهود بود. لکن سعی کردم، مشکلم را پنها ن کنم. طوری که حتّی خانواده ام نیز از وضعیت مشکل عصبی من مطلع نبودند. زیرا آنها را ناراحت می کرد. لکن کاری از آنها ساخته نبود. فقط پزشک معالج می دانست و من نهایتاً از دارو استفاده می کردم. همچنین توسل به امام رضا(علیه السلام) و سایر معصومین بود و کمک خداوند که مرا نجات داد و بهبود ی حاصل نمودم.
منبع : کتاب خاطرات زیبا نوشته حجت الاسلام علی اسماعیلی کریزی
برچسب: خاطرات دفاع مقدس ( 29) از کتاب خاطرات زیبا نوشته حجت الاسلام علی اسماعیلی کریزی,
نویسنده: Ahmad