خرید بک لینک
خاطرات سفرهای تبلیغی (3) از کتاب خاطرات زیبا نوشته حجت الاسلام علی اسماعیلی کریزی

مراسم هم بابایی

 

خاطرات دفاع مقدس ( 32) از کتاب خاطرات زیبا نوشته حجت الاسلام علی اسماعیلی کریزی

نهج البلاغه در جبهه

در یکی از ماموریتها به مناطق عملیاتی خوزستان آقای قالیباف که در آن زمان فرمانده لشکر پنج نصر بودند، از من خواستند؛ برای کادر فرماندهی جلسهای فرهنگی داشته باشم. اینجانب ابتدا نپذیرفتم و عرض کردم: جلسه بحثهای اخلاقی و عقیدتی باید منظم باشد و اینجا به طور طبیعی، تعطیلات و بی نظمی فراوان خواهد بود. زیرا سرکشی از خطوط مقدم، رساندن امکانات و تدارکات و سایر امور جبهه و جنگ با همین جمع شما یعنی فرماندهی و معا ونین خواهد بود. لذا هر روز با عذر موجه تعدادی در کلاس شرکت نخواهند کرد و مجبور میشویم، پس از چند روزی کلاس را محترمانه تعطیل کنیم. من باب مثال در یکی دیگر از یگانهای خراسان کلاس اخلا ق شروع کردم و حدوداً پس از یک هفته به دلایل فوق تعطیل شد. لکن ایشان اصرار داشتند و فرمودند من خودم شرکت میکنم و به بقیه هم دستور میدهم، منظم شرکت کنند. نهایتاً پذیرفتم و قرار شد جلسه صبح اول وقت باشد. متن و موضوع تدریس در کلاس را هم من انتخاب کردم: رفتار. گفتار. دستورات نظامی و عملکرد امیر المو منین(علیه السلام) در ارتباط با جبهه و جنگ در نهج البلاغه. این کلاس در آن ایام جنگ به صورت غیر قابل تصوری از جهت نظم و انظباط برگذار شد. آقای قالیباف نیز طبق قولی که داده بود، هم خودش منظم شرکت کرد و هم جمع معاونین و کادر فرماندهی لشکر. جلسه حدود دو ماه طول کشید از نوزدهم تیر ماه شصت و چهار تا دوازدهم شهریور همان سال به نظر خودم مطالب خوب و مورد ابتلایی مطرح میشد. به تعبیر امروزی کاربردی بود و بعضا به قدری زنده بود که گویا مولا امیرالمومنین(علیه السلام) شرایط جبهه مارا میدید و رزمندگان ما را در خصوص مقاومت و پیشروی و ایستادگی در برابر دشمن و نهراسیدن از مرگ و شهادت مورد خطاب قرار داده بود. همه گوش میدادند و بعضاً یادداشت برداری میکردند. نظر سنجی نیز این را نشان میداد که مطالب مفید و مورد رضایت شرکت کنندهها است.

 

 

 

 

 

 

سالهای 52 یا 53 بود برای تبلیغ به شهرستان کاشان رفته بودیم .دهه آخر ماه رمضان درکاشان مراسمی در بین بچه ها وجود داشت، (بنام هم بابایی) داخل کوچه جمع می شدند، سرود ها و شعرهائی با هم می خواندند. و همه با هم جواب می دادند: هم بابا. هم بابا. و اصلاً خود این مراسم را هم بابائی می گفتند وگاهی یک نفر سورة مبارکة والشمس را می خواند و بقیه پاسخ می دادند. مثلاً می گفت: والشمس و ضحیها. همه جواب می دادند: هاها. ها ها. دوباره می خواند: والقمر اذا تلیها. در جواب می گفتند: هاها. هاها. وتا آخر سوره با همین روش خوانده می شد. درب منازل که می رفتند، اگر صاحب خانه به آنها آجیل یا پول و امثال آن می داد. شعر های خوبی برای او می خواندند و دعا می کردند. و اگر به آنها بی احترامی می کردند یا پول و آجیل نمی دادند یک مقداری که دور می شدند پس از آن، شعر های هجو و لغوی علیه او می خواندند مثلاً همه با هم می گفتند: خدا مرگش بده خدا دردش بده و امثال آن. و سریعا فرار می کردند.

روضة چهارده معصوم

گاهی در مجالس روضه، برخی خانم ها از منبری تقاضا می کردند: روضه چهارده معصوم بخوان. و این امر ابتدا کار خیلی مشکلی به نظر می رسید. مخصوصا برای افراد تازه کارکه تجربه چندانی هم نداشتند. لکن دوستان مجرب فرمودند: باید همه معصومین (علیهم السلام) را نام ببری ولی فقط روضة یکی را بخوانی و امکان دیگری هم نبود. در شهر های دیگر روضة پنچ تن شنیده بودم؛ لکن روضة چهارده معصوم نشنیده بودم و این مختص کاشانی ها بود.

پیاده کردن از اتوبوس

بایکی از دوستان از قم عازم کاشان بودیم. در بین راه رانندة اتوبوس موسیقی گرفت و ما اعتراض کردیم وگفتیم: خاموش کن، لکن راننده ناراحت شد و ماشین را کنار کشید و ما دو نفر را وسط بیابان پیاده کرد و ما مجبور شدیم با ماشینها ی عبوری به کاشان برویم.

برچسب: نویسنده: Ahmad تاريخ: پنجشنبه 13 خرداد 1395 ساعت: 18:24

صفحه بندی