استانخراسان رضوی /مشهدمقدس
سالهای 52 یا 53 بود برای تبلیغ به شهرستان کاشان رفته بودیم .دهه آخر ماه رمضان درکاشان مراسمی در بین بچه ها وجود داشت، (بنام هم بابایی) داخل کوچه جمع می شدند، سرود ها و شعرهائی با هم می خواندند. و همه با هم جواب می دادند: هم بابا. هم بابا. و اصلاً خود این مراسم را هم بابائی می گفتند وگاهی یک نفر سورة مبارکة والشمس را می خواند و بقیه پاسخ می دادند. مثلاً می گفت: والشمس و ضحیها. همه جواب می دادند: هاها. ها ها. دوباره می خواند: والقمر اذا تلیها. در جواب می گفتند: هاها. هاها. وتا آخر سوره با همین روش خوانده می شد. درب منازل که می رفتند، اگر صاحب خانه به آنها آجیل یا پول و امثال آن می داد. شعر های خوبی برای او می خواندند و دعا می کردند. و اگر به آنها بی احترامی می کردند یا پول و آجیل نمی دادند یک مقداری که دور می شدند پس از آن، شعر های هجو و لغوی علیه او می خواندند مثلاً همه با هم می گفتند: خدا مرگش بده خدا دردش بده و امثال آن. و سریعا فرار می کردند.
گاهی در مجالس روضه، برخی خانم ها از منبری تقاضا می کردند: روضه چهارده معصوم بخوان. و این امر ابتدا کار خیلی مشکلی به نظر می رسید. مخصوصا برای افراد تازه کارکه تجربه چندانی هم نداشتند. لکن دوستان مجرب فرمودند: باید همه معصومین (علیهم السلام) را نام ببری ولی فقط روضة یکی را بخوانی و امکان دیگری هم نبود. در شهر های دیگر روضة پنچ تن شنیده بودم؛ لکن روضة چهارده معصوم نشنیده بودم و این مختص کاشانی ها بود.
بایکی از دوستان از قم عازم کاشان بودیم. در بین راه رانندة اتوبوس موسیقی گرفت و ما اعتراض کردیم وگفتیم: خاموش کن، لکن راننده ناراحت شد و ماشین را کنار کشید و ما دو نفر را وسط بیابان پیاده کرد و ما مجبور شدیم با ماشینها ی عبوری به کاشان برویم.
برچسب:
نویسنده: Ahmad